Tuesday, September 8, 2009

ای ساربان آهسته ران

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود
سعدی

Saturday, August 1, 2009

اختلاف


اینجا تهرانه یعنی شهریکه

هرچی که توش می بینی باعثه تحریکه

تحریکه روحت تا تو آشغال دونی

می فهمی تو هم آدم نیستی یه آشغال بودی

اینجا همه گرگن می خوای باشی مثه بره

بذار چش و گوش تومن باز کنم یه ذره

اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش

خبری از گل بستنی چوبی نیستش

اینجا جنگله بخور تا خورده نشی

اینجا نصف عقده ایند نصف وحشی

اختلاف طبقاتی اینجا بی داد می کنه

روح مردم زخمی و بیمار می کنه

همه کنار همن , فقیرا مایه دار خفن , تو تاکسی همه می خوان کرایه ندن

حقیقت روشنه خودتو به اون راه نزن

روشنترش می کنم پس بمون جا نزن

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو پاشو زود نشو ناراحت از کارم

کجاهاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

نمکی با چرخش کنار یه بنزه ,هیکل و چرخش با هم کرایه بنزه!

من و تو و اون بودیم از یه قطره

حالا ببین فاصله ی ماها چقدره

دلیل چرخش زمین نیست جاذبه , پوله که زمین رو می چرخونه جالبه

این روزا اول پوله بعد خدا , همه رعیت ارباب کدخدا

بچه می خواد با یتیمی بازی کنه , بابا نمیذاره ,یتیم لباسش کثیفه چون فقط یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا

حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا , نشیم فنا با , همین بلایا

اما کمک نخواستیم اشک بریزه کافیه

همین برا ما آدم مریض حرفام درک کرد

تموم نکردم حرفامو , خدا برگرد

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم , خدا پاشو پاشو زود نشو ناراحت از کارم

کجاهاشو دیدی تازه اول کارم ,خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

تا حالا شده عاشق دختر بشی , می خوام حرف بزنم رک تر بشین

پیشه خودت می گی اینه عشق تاریخی , اما دافت با یه بچه مایه داره خواب دیدی

خیره یادت باشه غیره ,خودت بزن قیده , هر چی آدم به کنارم میبینی چون نیره

یکی امثال تو سوار ماشینه ,خدا بهت پوز خند میزنه

می کنی با کینه دعا که من هم می خوام مایه دار بشم عقده رو کنم ترکش

دعا نکن بی اثره نمیکنن در کش

می خوای بخوابی تو بیداری کابوس ببین , بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم

باید کور باشی نبینی فقر و هرجا , کنار خیابون نبینی فقر و فحشا

خدا بیدار شو یه آ شغال باهات حرف داره , نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره!

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم , خدا پاشو پاشو زود نشو ناراحت از کارم ,کجاهاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

اینه فرق ما تویه اجتماع

Friday, July 10, 2009

زهره


رختخواب مرا مستانه بنداز


توپيچ پيچ ره ميخانه بنداز


عزيزم سوزنه دست تو بودوم


ميون پنجه و شصت تو بودوم


نازنينم مه جبينم


بخوابم بلكه در خوابم ببينم


ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من


دور از چشم رقيبان در كنار من


حالي و خاليست جايت اي نگار من


در شام تار من آخر كجايي زهره


ياد داري زهره آن روزي كه در صحرا


دست اندر دست هم گردش كنان تنه


اراه مي رفتيم و در بين شقايقها


بود عالم ما را لطف و صفايي زهره


چون يقين كردي كه در عشقت گرفتارم


سخت گشتي از من و كردي چنين خوارم


خود نكردي ز اكراهت نازنين يارم


من همچو تو دارم آخر خدايي زهره


بود هنگامه غروب آن روز افق زيبا


ايستاديم از براي ديدنش آنجا


تكيه تا بر سينه ام دادي سر خود را


گفتيم و گفتنها بس رازهايي زهره

Thursday, July 9, 2009

سفر به خير

به کجا چنين شتابان ؟

گَوَن از نسيم پرسيد

- دل من گرفته ز اين جا

هوس سفر نداري ؟

ز غبار اين بيابان ؟

- همه آرزويم ، اما

چه کنم که بسته پايم...

- به کجا چنين شتابان ؟

- به هر کجا که باشد ، به جز اين سرا ، سرايم .

- سفرت به خير اما ، تو و دوستي ، خدا را

چو از اين کوير وحشت به سلامت گذشتي ،

به شکوفه ها ، به باران ،

برسان سلام مارا .



دکتر شفيعي کدکني

تهران - 1347

Wednesday, June 17, 2009

شاملو


شاملو:

عيب کار اينجاست که من

'' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايدباشم '' اشتباه مي کنم ،

خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،

درحاليکه آنچه هستم نبايد باشم

به خاطر داشته باشیم که :

عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.

راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .

نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .

سخن گفتن سهل است گوش کردن راتمرین کنیم.

طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.

زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .

دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.

رسیدن به آرزوها آسان است راه سختتر را نرويم

Sunday, June 14, 2009

درد

درد را از هر طرف بنويسي همان درد است
مثل درد من مثل درد تو
مثل درد همسايه که دلش گرفته است و
چراغ خانه اش را خاموش کرده است .
من به روشني بد نکرده ام که تو آفتاب کوچه مرا شکسته اي
و قلبم را به رنج آلوده اي و زخم خنجر بر پشت من نهاده اي
من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا....
یادت باشد

منزلی در دوردست

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟