
گاندی: فرهنگ یک ملت را از طرز رفتارش با حیوانات قضاوت کنید
تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشه چشمان من آویخت
دوری بین من و تو دوری ما هی و دریاست
دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم اروم نمیگیره.
شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و چنگ گرگی؛
شبانگه کارد بر حلقش بمالید،
روان گوسفند از وی بنالید :
گر از چنگال گرگم در ربودی؛
بدیدم عاقبت گرگم تو بودی!
رختخواب مرا مستانه بنداز
توپيچ پيچ ره ميخانه بنداز
عزيزم سوزنه دست تو بودوم
ميون پنجه و شصت تو بودوم
نازنينم مه جبينم
بخوابم بلكه در خوابم ببينم
ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من
دور از چشم رقيبان در كنار من
حالي و خاليست جايت اي نگار من
در شام تار من آخر كجايي زهره
ياد داري زهره آن روزي كه در صحرا
دست اندر دست هم گردش كنان تنه
اراه مي رفتيم و در بين شقايقها
بود عالم ما را لطف و صفايي زهره
چون يقين كردي كه در عشقت گرفتارم
سخت گشتي از من و كردي چنين خوارم
خود نكردي ز اكراهت نازنين يارم
من همچو تو دارم آخر خدايي زهره
بود هنگامه غروب آن روز افق زيبا
ايستاديم از براي ديدنش آنجا
تكيه تا بر سينه ام دادي سر خود را
گفتيم و گفتنها بس رازهايي زهره
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم
چه سياه به تناش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیا خون میچک
جمعهها خون جای بارون میچکه
نفسام در نمیآد
جمعهها سر نمیآد
کاش میبستم چشامو
اين ازم بر نمیآد
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
عمر جمعه به هزار سال میرسه
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه
آدم از دست خودش خسته میشه
با لبای بسته فرياد میكنه
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
جمعه وقت رفتنه
موسم دلکندنه
خنجر از پشت میزنه
اون كه همراه مه
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه